خیلی ساده مثل آب

من تنها نبودم، چرا که در چیزهایی که دوست می‌داشتم تنها نبودم. من در حیرت شاخه‌های سرخِ درخشان، در کاوش هزارتوی دیواره‌های آتشین، و هم زیستی نابودی و نجات، تنها نبودم.

خاطره‌ی آن روز آفتابی را به یاد دارم؛ روزی که قدم بر ال‌نودیج گذاشتم. آفتاب زیبای ال‌نودیج با درخشندگی می‌تابید. از سرزمین یخ و سرما آمده بودیم. حس می کردم الان هم آفتاب را بهتر می فهمم و هم یخ را.

چه آفتابی و چه گرمایی! مگر می‌شود زیر آفتاب حال بد داشت؟ مگر می‌شود در یک روز آفتابی بیدار شد و حس کرد که زندگی چیزی برای دوست داشتن ندارد؟ حداقل می‌توان آفتاب را دوست داشت.

درختان پالم در ساحل، در ردیف‌هایی منظم افراشته بودند، و انبساط شاخه‌های سبزشان در هوا، مثل بال‌های فرشتگان، زیر نور آفتاب می‌درخشید.

آن‌طرف‌تر، اقیانوس آبی اطلس مانند حریری آبی تکان می‌خورد و نور آفتاب را در خطوط امواج خود منعکس می‌کرد. به نظرم آمد اقیانوس زنی زیباست که با لباس حریر آبی خود، آرامش، زندگی و تلاطم را یک‌جا در خود دارد.

در دل آرزو می‌کردم که ای کاش زبان اقیانوس را می فهمیدم، خانه‌ای در آن داشتم، و مانند پری دریایی،بدون تعلل شیرجه ای عمیق به درون خانه‌ام بروم.

زن ساده‌ای بودم که سادگی آب را داشت. با سادگی‌ام می‌خواستم به جنگ پیچیدگی‌های دنیا بروم. شاید هم می‌خواستم با سادگی‌ام از پیچیدگی‌های دنیا روی برگردانم. به‌هرحال، آب بودم و نمی‌توانستم با واقعیتِ آب بودنم بجنگم. ولی می توانستم اقیانوس شوم.

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، جزیره‌ای آتشفشانی با تپش تند قلب اقیانوس به دنیا آمد. اسم این جزیره گامباتو بود.