در تاریک هایی یک نقاش
ای باوقار،
تنت زیبایی را در ریشه های آبی فام غم می مکد
سکوتِ رنگآلودت را
در انبوه صداها یافتم
در خلأ بیدار یأس تأمل کردهای
خورشید را در خانه …
تاریخ انتشار: June 28, 2026
ای باوقار،
تنت زیبایی را در ریشه های آبی فام غم می مکد
سکوتِ رنگآلودت را
در انبوه صداها یافتم
در خلأ بیدار یأس تأمل کردهای
خورشید را در خانه …
آه من قطره قطره در خود فرو می ریزم
ما برای یافتن تعلق خود را آواره کرده ایم...
گوشه گوشه ی آسمان را پاییدیم
و در پایان قلب هایمان در …
ای گل های کوچک قرمزم
ای ثمره ی دستهای جستجوگرم
شمایید که وجود مرا به این خاک پیوند زدید
ای صبح های پر از انتظار و شیرین
مرا بخوانید
من …
در من بریز به سان ریتمی که در نت های گیتارت می ریزی!
من یگانگی خویش را طلب کرده ام
از هاج و واج سکوت اشباعم
آنچنان عریانم که در برابر تازیانه ها ایستاده ام
آن چنان تسلیمم که آزادی را برافراشته ام
به تقلای یک نگاه در فضای بسته …
بر صحرای آبی آسمان پنبه های خونی افتاده اند
امواج جان بر کف اند
اقیانوس در تکاپوست
و صدای لالایی در پشت گوش ساحل می آید
چیزی درون آب تکان …
پدرم در اقیانوس آرمیده بود
سنگ ها سکوتشان را شکستند
با همهمه ای بم و آشفته
به دخترک گمشده ی زیر درختان گردو
نشان از مادرش دادند
پدرم در اقیانوس …
ای سیمای سپید و آرام مرگ
به من بگو
به من بگو
به من که اسیر و آبستنم هم چون دانه ای در زیر خاک!
به من که دچار بار …
در سطوح روشن دستهایم چیزی خشک و چروک پدیدار می شود
انگشت های خمیده ام و ضربه های بی وقفه بر جعبه ی کیبورد
آه ذهنم پروازی ندارد
در هزاران …
من هنوز همانم
هنوز آشفته و حیران
هنوز همانم اما دری بسته در اعماق رویاهایم یافتم
اکنون تنهایم! راه رو نمی شناسم
تنهایی ام تمام چیزی ست که میخواهم
من …
قلبم را روشن کن
مانند آن لحظه ای که قریحه ی دریا و آسمان در هم می آمیزد
و دریا شعری می سراید
از تمام قصه های مردمان ساحل
بگذار …
این گریز راکد سنگین..
چشمانم را به وی اس کد می دوزد
سکوت و تسلیمی سرازیر می شود
سکون و بی قراری در هم می آمیزد
و لحظه ها را …
سایه ی نحیف زندگی در لیوان گرم چای
در قاب خیره ی پنجره
بر حوله ی خیس آویز
در رنگ های شلخته ی بر دیوار
در آشفتگی های کدر خیالم …
اینجا سال هاست که زیر درختان گردو زنی ترانه ی شیشه ای خود را گم کرده است.
نمی توان یافت نه در تاروپود لحظه ها
نه در کاوش آرام ساعت …
در اجتماع انبوه سکوت های مشوش آبستن
زمان ساده و بی اساس بود
غم مرا به اندازه ی عشق در ذرات هستی فرو می برد
پنجه ی ابر بر صورت …
سقوط می کردم میان فصل خواب و بیداری
در بحر غلیظ خاکستری وحشت و خیرگی غوطه ور بودم
در بیگانگی و حیرت
گویی در غروب های مریخ به دنبال چشمه …
دست شسته ایم از خردمندی و فرزانگی
باشد که حقیقت پنهان قلب هایمان را دریابیم
و شعری نیمه تمام را تقدیم کنیم دو دستی
به جریان سبکی از زمان که …